بسم الرب العشاق
عشق شهادت
آخرين باري كه او را ديدم در جزيره بود.
عمليات خيبر به اوج رسيده بود. حاجي در
خود فرو رفته و حالت عجيبي داشت. در
چشمانش انتظاري بزرگ موج ميزد. حال
مسافري را داشت كه آماده عزيمت است اما
افسوس كه ما آن وقت درنيافتيم. به نزديكش
كه رسيدم سلام كردم. پاسخم را داد و گفت:
«بچهها قرار است به اينجا بيايند و خط
را تحويل بگيرند. منطقه را خوب برايشان
توجيه كن.» گفتم: «چشم حاج آ قا.»
خداحافظي كرد و رفت. ساعتي گذشت. بايد به
حاج همت گزارش ميدادم. با يكي از دوستان
به طرف قرارگاه حركت كرديم. در مسير
جنازهاي ديديم كه سر نداشت. از موتور
پياده شديم و جنازه را به كنار جاده
كشيديم. در قرارگاه هيچكس از حاجي خبر
نداشت و همه به دنبال او ميگشتند.
ناگهان به ياد جنازه افتادم. بادگير آبي
كه جنازه به تن داشت درست شبيه بادگير
حاجي بود. با سرعت به محل قبلي بازگشتم
جنازه را به معراج شهدا برده بودند. با
عجله به معراج رفتم. در راه تنها چيزي كه
ذهنم را اشغال كرده بود زير پيراهن
قهوهاي و چراغ قوه كوچكي بود كه حاجي
هميشه به همراه داشت. در ميان پيكرهاي
مطهر شهدا همان اندام بيسر توجهم را به
خود جلب كرد زير پيراهن قهوهاي و چراغ
قوهاي كوچك. آه از نهادم بلند شد.
ابراهيم سر در ره دوست نهاده بود. خبر
شهادت حاجي تا چند روز مخفي نگه داشته شد.
بعد از اتمام عمليات خيبر، راديو اعلام
كرد: «سردار بزرگ اسلام، فاتح خيبر، حاج
ابراهيم همت فرمانده تيپ 27 محمد رسول
الله به شهادت رسيد.» اگر در حين ا نجام
عمليات دشمن اين خبر را ميشنيد روحيه
گرفته و امكان شكست عمليات پيش ميآمد.
پس پيكر بيسر آن عزيز چون شمعي در ميان
دوستان روزها به انتظار ماند. با اعلام
خبر، پيكر شهيد همت را به دو كوهه برديم
تا با آن مكان دوست داشتنياش وداع كند.
در تهران، اصفهان و شهرضا تشييع جنازه با
شكوهي براي او برگزار شد و شايد او تنها
كسي باشد كه با پركشيدنش سه شهر را به
خروش آورد.
حلال وحرام
حاجي از اوايل دبستان بيشتر روزها روزه
بود. و از 15 سالگي نماز شبش ترك نميشد.
از همان سن با وجود خطرات زياد رساله
امام (ره) را پنهاني تهيه ميكرد و
مطالعه مينمود و به حلال و حرام به شدت
مقيد بود. به طوريكه يكي از دوستانش كه در
همان سنين با او كار ميكرد، نقل
ميكند: «ما هر دو كار ميكرديم. حاج
يونس هنگام ظهر، نيم ساعتي را كه
ميتوانست استراحت كند مشغول درس
خواندن ميشد. نزديك غروب هم ده دقيقه
زودتر كار را تعطيل ميكرد و ميگفت:
«من ده دقيقه زودتر ميروم كه به مادرم
سر بزنم چون پدرم فوت كرده بايد به
امورات او بپردازم. تو به آقاي كوپا بگو
كه من ده دقيقه زودتر ميروم كه يا از
حقوقم كم كند يا بداند كه من زودتر
ميروم. من ميگفتم: «يونس مهم نيست من
به جاي تو كار ميكنم.» و او ميگفت: «نه
اصلاً اينطور نيست. تو براي خودت كار
ميكني و حساب خودت را داري من هم كه كار
ميكنم حساب ديگري دارم. من كارگر روز
مزد ساعتيام بايد معلوم باشد چقدر كار
مي كنم.»
عروسی او هم رنگ وبوی دیگری داشت.
براي خريد عروسي دوست نداشت هيچكس همراه
ما باشد. فقط من، مادرم و خودش رفتيم.
خريد ما خيلي ساده بود و براي همه مسخره
مينمود. اما خودمان دوست داشتيم اينجوري
خريد كنيم. صحبت از مهريه شد، من گفتم يك
جلد قرآن مجيد. حاج يونس گفت: «نه، يك جلد
قرآن مجيد و يك دوره كتابهاي آيتالله
شهيد مطهري.» اما مراسم عقد، دو گوسفند
كشت و يك روحاني را دعوت كرد. در مسجد
امام زمان مراسم دعاي كميلي ترتيب داديم
و تمام دوستان و فاميل را دعوت كرديم و
عدهاي هم از سپاه آمدند. كسي خبر نداشت
چه خبر است. حاج يونس پس از اتمام دعا
آقاي روحاني را صدا كرد و از او خواست كه
خطبه عقد را بخواند. دوستانش پرسيدند:
«مگر روضهخواني نيست؟» و او پاسخ داد:
«نه مراسم عقد من است.» آقاي روحاني آمد
در قسمت خانمها دنبال من تا بله را بگيرد.
سپس از مسجد به خانه رفتيم و دفتر را امضا
كرديم. شب عروسي هم وقتي مرا به خانه برد
ابتدا هر دو وضو گرفتيم. چون شب جمعه بود،
دعاي كميل خوانديم، سپس دعاي توسل و
زيارت عاشورا و چند سوره از قرآن كريم
خوانديم. حاج يونس گفت: «من دعا مي كنم تو
هم آمين بگو. دعاي اولش اين بود: خدايا
شهادت در راهت را نصيب من كن. كه مستجاب
شد. ديگر دعايش اين بود كه : خدايا يك حج
اتفاقي هم نصيب من كن. اين دعايش نيز
مستجاب شد. خودش در جبهه بود كه بچههاي
سپاه كار حجش را درست كردند و دعاي ديگرش
اين بود: خدايا بچه اول من پسر باشد و
اسمش را مصطفي بگذارم، كه اين نيز
برآورده شد.