Web Images Videos Maps News Groups Gmail more »
Recently Visited Groups | Help | Sign in
Google Groups Home
سایت شهدا
There are currently too many topics in this group that display first. To make this topic appear first, remove this option from another topic.
There was an error processing your request. Please try again.
flag
  1 message - Collapse all  -  Translate all to Translated (View all originals)
The group you are posting to is a Usenet group. Messages posted to this group will make your email address visible to anyone on the Internet.
Your reply message has not been sent.
Your post was successful
 
From:
To:
Cc:
Followup To:
Add Cc | Add Followup-to | Edit Subject
Subject:
Validation:
For verification purposes please type the characters you see in the picture below or the numbers you hear by clicking the accessibility icon. Listen and type the numbers you hear
 
mohammad ebrahim hemmat  
View profile   Translate to Translated (View Original)
 More options Oct 23 2005, 10:37 pm
From: "mohammad ebrahim hemmat" <mozaff...@isu.ac.ir>
Date: Sun, 23 Oct 2005 05:37:22 -0700
Local: Sun, Oct 23 2005 10:37 pm
Subject: سایت شهدا

                     سردار بی سر

 آخرين باري كه او را ديدم در جزيره بود.
عمليات خيبر به اوج رسيده بود. حاجي در
خود فرو رفته و حالت عجيبي داشت. در
چشمانش انتظاري بزرگ موج مي‌زد. حال
مسافري را داشت كه آماده عزيمت است اما
افسوس كه ما آن وقت درنيافتيم. به نزديكش
كه رسيدم سلام كردم. پاسخم را داد و گفت:
«بچه‌ها قرار است به اينجا بيايند و خط
را تحويل بگيرند. منطقه را خوب برايشان
توجيه كن.» گفتم: «چشم حاج آ قا.»
خداحافظي كرد و رفت. ساعتي گذشت. بايد به
حاج همت گزارش مي‌دادم. با يكي از دوستان
به طرف قرارگاه حركت كرديم. در مسير
جنازه‌اي ديديم كه سر نداشت. از موتور
پياده شديم و جنازه را به كنار جاده
كشيديم. در قرارگاه هيچكس از حاجي خبر
نداشت و همه به دنبال او مي‌گشتند.
ناگهان به  ياد جنازه افتادم. بادگير آبي
كه جنازه به تن داشت درست شبيه بادگير
حاجي بود. با سرعت به محل قبلي بازگشتم
جنازه را به معراج شهدا برده بودند. با
عجله به معراج رفتم. در راه تنها چيزي كه
ذهنم را اشغال كرده بود زير پيراهن
قهوه‌اي و چراغ قوه كوچكي بود كه حاجي
هميشه به همراه داشت. در ميان پيكرهاي
مطهر شهدا همان اندام بي‌سر توجهم را به
خود جلب كرد زير پيراهن قهوه‌اي و چراغ
قوه‌اي كوچك. آه از نهادم بلند شد.
ابراهيم سر در ره دوست نهاده بود. خبر
شهادت حاجي تا چند روز مخفي نگه داشته شد.
بعد از اتمام عمليات خيبر، راديو اعلام
كرد: «سردار بزرگ اسلام، فاتح خيبر، حاج
ابراهيم همت فرمانده تيپ 27 محمد رسول
الله به شهادت رسيد.» اگر در حين ا نجام
عمليات دشمن اين خبر را مي‌شنيد روحيه
گرفته و امكان شكست عمليات پيش مي‌آمد.
پس پيكر بي‌سر آن عزيز چون شمعي در ميان
دوستان روزها به انتظار ماند. با اعلام
خبر، پيكر شهيد همت را به دو كوهه برديم
تا با آن مكان دوست داشتني‌اش وداع كند.
در تهران، اصفهان و شهرضا تشييع جنازه با
شكوهي براي او برگزار شد و شايد او تنها
كسي باشد كه با پركشيدنش سه شهر را به
خروش آورد.

 سایت شهدا:http://www.sobh.org


    Reply to author    Forward  
You must Sign in before you can post messages.
To post a message you must first join this group.
Please update your nickname on the subscription settings page before posting.
You do not have the permission required to post.
End of messages
« Back to Discussions « Newer topic     Older topic »

Create a group - Google Groups - Google Home - Terms of Service - Privacy Policy
©2009 Google