سردار بی سر
آخرين باري كه او را ديدم در جزيره بود.
عمليات خيبر به اوج رسيده بود. حاجي در
خود فرو رفته و حالت عجيبي داشت. در
چشمانش انتظاري بزرگ موج ميزد. حال
مسافري را داشت كه آماده عزيمت است اما
افسوس كه ما آن وقت درنيافتيم. به نزديكش
كه رسيدم سلام كردم. پاسخم را داد و گفت:
«بچهها قرار است به اينجا بيايند و خط
را تحويل بگيرند. منطقه را خوب برايشان
توجيه كن.» گفتم: «چشم حاج آ قا.»
خداحافظي كرد و رفت. ساعتي گذشت. بايد به
حاج همت گزارش ميدادم. با يكي از دوستان
به طرف قرارگاه حركت كرديم. در مسير
جنازهاي ديديم كه سر نداشت. از موتور
پياده شديم و جنازه را به كنار جاده
كشيديم. در قرارگاه هيچكس از حاجي خبر
نداشت و همه به دنبال او ميگشتند.
ناگهان به ياد جنازه افتادم. بادگير آبي
كه جنازه به تن داشت درست شبيه بادگير
حاجي بود. با سرعت به محل قبلي بازگشتم
جنازه را به معراج شهدا برده بودند. با
عجله به معراج رفتم. در راه تنها چيزي كه
ذهنم را اشغال كرده بود زير پيراهن
قهوهاي و چراغ قوه كوچكي بود كه حاجي
هميشه به همراه داشت. در ميان پيكرهاي
مطهر شهدا همان اندام بيسر توجهم را به
خود جلب كرد زير پيراهن قهوهاي و چراغ
قوهاي كوچك. آه از نهادم بلند شد.
ابراهيم سر در ره دوست نهاده بود. خبر
شهادت حاجي تا چند روز مخفي نگه داشته شد.
بعد از اتمام عمليات خيبر، راديو اعلام
كرد: «سردار بزرگ اسلام، فاتح خيبر، حاج
ابراهيم همت فرمانده تيپ 27 محمد رسول
الله به شهادت رسيد.» اگر در حين ا نجام
عمليات دشمن اين خبر را ميشنيد روحيه
گرفته و امكان شكست عمليات پيش ميآمد.
پس پيكر بيسر آن عزيز چون شمعي در ميان
دوستان روزها به انتظار ماند. با اعلام
خبر، پيكر شهيد همت را به دو كوهه برديم
تا با آن مكان دوست داشتنياش وداع كند.
در تهران، اصفهان و شهرضا تشييع جنازه با
شكوهي براي او برگزار شد و شايد او تنها
كسي باشد كه با پركشيدنش سه شهر را به
خروش آورد.
سایت شهدا:http://www.sobh.org